این داستان کوتاه، زندگی یک دُختره هست که....
همه بخوانند
همه بخوانند
همه بخوانند


از اول اینکه به مدرسه رفتند تا آخر دبیرستان همکلاسی مادرم بود!
از زبان مادرم:
درس نمی خواند....وضع مالی بدی نداشتند....دنبآل شوهر آینده خودش توی خیآبونهآ می گَشت...در حدود20 سال پیش تنها چیزی که براش اهمیتی داشت تیپش بود!کفش پاشنه بلند ..شلوار کوتاه...مانتوی های مدل به مدل ..100رنگ لآک..و
از داستانی که مادرم گفت ترسیدم!
.
.
.
.
.
.
خوآستگاری نداشت
25 سالش شده بود
بعد از مدتی یک خواستگار براش اومد
پسره بد نبود ولی خوب اعتیاد هم دآشت...
شغلی هم نداشت...خانه ای هم نداشت.......
اما باهم ازدواج کردند...
مشکلاتشون خیلی شده بود..
هر روز دعوا هر روز دعوا...
بالاخره روزی این دختره خسته شد و کپسول گاز رو باز کرد!
خونه پر از گاز شد!
و کبریت رو زد!
.
.
.
.
خانه منفجرشد!
 دختره خودش رو کشت و تکه تکه شد!
.
.

.

 

+نویسنده:پری ناز

 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه: